الفيض الكاشاني
99
عرفان مثنوى ( فارسى )
ضوء جان آمد نماند اى مستضى * لازم و ملزوم و نافى مقتضى زانكه بينايى كه نورش بازغ « 1 » است * از دليلى چون عصا بس فارغ است درفكن تدبير خود را پيش دوست آنچه آبستست شب جز آن نزاد * حيلهها و مكرها با دست ، باد كى شود دلخوش به حيلتهاى كش * آنكه بيند حيلت حق بر سرش كشت نو كارند بر كشت نخست * اين دوم فانى است آن اول درست درفكن تدبير خود را پيش دوست * گرچه تدبيرت هم از تدبير اوست كار آن دارد كه حق افراشته است * آخر آن رويد كه اول كاشته است گرد نفس دزد و كار او مپيچ * هرچه نى آن كار حق هيچ است هيچ پيش از آنكه روز دين « 2 » پيدا شود * نزد مالك دزد شب رسوا شود رخت دزديده به تدبير و فنش * مانده روز داورى بر گردنش صد هزاران عقل برهم برجهند * تا به غير دام او دامى نهند دام خود را سختتر يابند و بس * كى نمايد قوّتى با باد خس گر تو گويى فايدهء هستى چه بود * در سؤالت فايده هست اى عنود « 3 » ؟ گر ندارد اين سؤالت فايده * چه شنويم آن را عبث بىعايده ور سؤالت را بسى فاييدههاست * پس جهان بىفايده آخر چراست ور جهان از يك جهت بىفايده است * از جهتهاى ديگر پرعايده است فايده تو گر مرا فاييده نيست * مر تو را چون فايده است از وى مايست حسن يوسف عالمى را فايده * گرچه بر اخوان عبث بد زايده لحن داودى چنان محبوب بود * ليك بر محروم بانگ چوب بود
--> ( 1 ) - بازغ : شكافنده . ( 2 ) - قيامت را روز دين گويند . ( 3 ) - عنود : لجوج ، ستيزهكار .